شریک جرم آزادی(یادداشت های اعضای کمیته پسران برای امیر یعقوبعلی)

اوت 26, 2008 by

امیر یعقوبعلی، عضو کمیته پسران کمپین یک میلیون امضا و فعال دانشجویی، تیر ماه سال گذشته هنگامی که به همراه سه تن دیگر از اعضای این کمیته مشغول جمع آوری امضا بود بازداشت شد. او نزدیک به یک ماه در بند 209 زندان اوین به سر برده و به قید وثیقه آزاد شد. در حالی که جمع آوری امضا مطابق هیچ یک از قوانین ایران جرم محسوب نمی شود او به یک سال حبس تعزیری محکوم شده است و چنان چه دادگاه تجدید نظر این حکم را تعدیل نکند امیر راهی زندان خواد شد.

آن چه می خوانید قطعه هایی است که اعضای کمیته پسران برای این مجرم و محکوم برابری خواه نوشته اند. اعضای این کمیته، همگی خود را شریک جرم امیر می دانند؛ شریک جرم آزادی و برابری.

من می شناسمش/ سیاوش خدایی

امیر را به درستی نمی شناسم. حتی این اواخر نیز فقط اندکی با او آشنا شدم. آنچه اهمیت دارد آشنایی ما نیست، مبارزه ای است که در آن حضور داریم. دلایل حضورمان -همانند سایر مردان- شاید “مردانگی” بیش از حدمان باشد. نمی دانم! شاید این دلیل حضور ما است. مبارزه ای بر علیه خود؟ نه! بلکه شاید مبارزه بر علیه آنچه “خود” نیست، آنچه تحمیل “دیگری” است بر خود. آنچه اینک نقض “من” است؛ انکار هر روزه ما است دردهای پشت این برتری های ظاهری است. این برتری برای چیست یا از چیست؟ شاید به درستی نمیدانم از چه یا برای چه؛ می دانم اما که رنج هایم در این برتری است. “منِ” درونم را به لجن کشیده است. از این جنبه امیر را میشناسم؛ میدانم که میشناسم.

انسان ماندنی است، شک نکن!/ مسعود شکوری

انسان از برای انسانیت به بند کشیده شد؛ هنگامه ای که در راه و مسیری انسانی گام می نهد به معنای اصیل انسانی انسانیت به خرج می دهد. انسانیتی که گاه موجب به بند کشیده شدن انسان شود اما در ادامه ی راهی انسانی برای سایر انسان های پویا در آن راه موثر باشد و امیر…امیر انسانی از همین انسان هاست. امیر که انسانیت خود را تا کنون که به حکمی ناانسانی به بند خواهد رفت هنوز به انسانی ترین شکل ممکن و با تایید انسانیت و راه انسانی حفظ کرده است. و چه تاییدی از این جاودان تر که انسان از برای انسانیت بکوشد و منکر آن نشود.ولو آنکه جبری را متحمل شود بس ناانسانی.

امیر… همواره خواهد ماند در تاریخ انسانیت.هیچ وقت و به هیچ گونه نمی توان انکارش کرد.شک نکن.

براي امير مردي كه حرف من را مي زند/محمد شوراب

نمي دانم امير يعقوب علي چه چيزي مي گويد؟ جز اين است نمي خواهد رنج خواهران و مادرانش را ببيند؟ مگر غير از اين است انسان را با انسان برابر مي خواهد؟ 30 روز انفرادي براي برابر خواهي او كافي نبود كه اينچنين يك سال به بندش خواهند كشيد؟ شايد تمام زندان ها ي دنيا در طول تاريخ نتواند انديشه امير محدود كند چون امير تنها نيست. كاري را كه امير هر روز و شب انجام مي دهد من و امثال من هم هر روز انجام مي دهند. اگر جمع آوري امضا براي تغيير قوانين تبعيض آميز جرم است و امير محكوم مي شود من هم بايد محكوم شوم؛ چون همانند امير هر روزم را با جمع آوري امضا به شب مي رسانم. حال امير اگر هم در بند شود انديشه برابر خواهي اش هيچ گاه از بين نمي رود چون كسي مانند من هميشه راهي كه امير رفته است را ادامه خواهد داد.

تصمیم آقای پلیس/علی عبدی

دوستانم به درستی از برابری خواهی امیر و نقشی که در مقام یک مرد در جنبش زنان ایفا می کند نوشته اند و جای حرفی برای من نگذاشته اند اما چیزی هست که مثل خوره روحم را می خورد و باید از آن بنویسم. کافی بود آن روز که درست یادم نیست بیستم بود یا بیست و چندم تیرماه پارسال، آقای پلیس در پارک اندیشه ی شریعتی به جای آن که سمت راست بپیچد سمت چپ پیچیده بود تا الآن جای من و امیر عوض می شد؛ کافی بود به جای آن که من بروم ضلع جنوبی پارک، امیر می رفت و من به جای امیر در ضلع شمالی پارک مشغول جمع کردن امضا می شدم تا آقای پلیس من را دستگیر می کرد و داستان چیز دیگری می شد. تصمیم آقای پلیس در آن لحظه که شاید در کسری از ثانیه گرفته شد تا این حد تأثیرگذار بود که امروز برای امیر و نه برای من، حکم یک سال حبس بریده اند. این یک واقعیتِ آزاردهنده است. در ایران، اراده ی یک پلیس در پیچیدن به راست یا به چپ و تصمیمی که در آن لحظه می گیرد، می تواند در بازی سرنوشت یک ساله یا چند ساله ی یک شهروند تا این حد نقش بازی کند. البته که ما کمپینی ها باهم همبسته ایم و هر کجا و هر زمان که برای یکی از ما مشکلی پیش بیاید انگار که برای همه مان مشکل پیش آمده است و همه مان خود را شریک جُرم (!) – که البته به زعم از ما بهترین اتفاق افتاده است – می دانیم. امیر می داند که همه ی ما را کنار خود دارد. همه ی مجرمین کمپین را کنار خود دارد. مثل کاری که برای دلارام کردیم برای امیر هم می کنیم. پیش هر کسی که جایی نفوذ دارد می رویم و امیر را از زیر دست بی قانونی بیرون می کشیم و دست قانون می دهیم تا حکم برائتش را صادر کند. شکی در این نیست. می دانم که امیر هم شکی در این ندارد. اما آینده ی ایده آلی که من در ذهنم تصور می کنم – در کنار آزادی امیر که اتفاق می افتد – آینده ای است که تصمیم آقای پلیس در پیچیدن به راست یا به چپ نتواند در سرنوشت کسی که جرمی مرتکب نشده است تأثیرگذار باشد. در آینده ی ایده آل ذهنِ من، تصمیم آقای پلیس در مقابل قانونِ خوب جایی برای عرض اندام نخواهد داشت.

 

لبخندت را دریغ مکن/جمشید آیین دار

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است

طرح افکندن این راز ، پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

در این اندیشه ام که راز پایداری تو

در آن لبخند اثیری ،آمیخته با دردت در پیرامون توست

در فراسوی تو

بر مرز بودن و شدن

شبانه و از سر نفرت ، شعله ای از دردت بر کش

و خاکسترها را به شادی وزیبایی بر نه

همچنان پشت به غروب کن

همه چیز به رنگ سپیده دم است

لبخندت را از من دریغ مکن

من از آن روز که در بند تو ام آزادم، ای آزادی/امیر رشیدی

بعید میدونم امیر وقتی پشت میله زندان بره حس یک زندانی رو داشته باشه، الیته نه اینکه نداشته باشه ولی این حس براش حس غریبه ای نیست. فرق فقط در چند تا میله و دیوار هست که جلوی دید ظاهری اون رو گرفته. برای آدمی مثل امیر و در واقع برای هر آزادی خواه دیگری هم فرق فقط در همین هست.

وقتی شما نمی تونید با هموطنت حرف بزنی، وقتی نمیتونی افکارت رو بیان کنی وقتی نمیتونی در مورد قوانین کشوری که توش زندگی میکنی و مستقیم روی زندگی تو و خانواده و دوستان و همشهری ها و هم وطن هات اثر داره حرف بزنی، تو وقتی نتوتی کاری برای انسانی بکنی که از نابرابری و ناعدالتی زجر میکشه و طبعن هر انسان آزاده ای از این ظلم زجر میکشه، تو هم زندانی هستی.

فقط فرقت با زندانی فیزیکی همون چند تا میله و دیوار و بازجویی های گاه و بیگاه هست.

و تو امیر عزیزم از آن وز که در بند آزادی هستی آزادی، تو از اون روزی که واژه آزادی رو شناختی و برای آزاد کردن دختران و زنها و مادران کشورت از بند نابرابری تلاش کردی آزاد شدی و چه اهمیتی داره چند میله و چند دیوار، زندگی سخت میشه ولی تو آزادی. بزار چند احمق فکر کنن تو رو در بند کردن ولی اونها فقط جسم تو رو میتونن به بند بکشن نه روح برابری خواه و آزادی خواه تو رو.

این روزها نه امیر بلکه همه ما در زندانیم/کاوه رضایی

امیر…، هر چند که شاید در ظاهر نمی شناختمش، اما زیاد هم غریبه نبود، یکی مثل خود من، این روزها قرار است که برود تا آفتاب را فقط در زمان کوتاه هوا خوری تماشا کند.

اصلا شاید من دستگیر شده ام، شاید محمد، شاید آرش، شاید یاشار و… چه فرقی می کند ما همه به یک جرم متهمیم و او امروز به نمایندگی از تمامی مردان برابری طلب به زندان محکوم شده، مردانی که دلتنگ جامعه ای برابر و انسانی ترند، به راستی که تمامی ما زندانی شده ایم و نه فقط امیر یعقوبعلی.

یک سال دیگر هم از کمپین گذشت، سالگردی که در آن امیر محکوم است و ما ناتوان تر از همیشه،…. تنها کاری که می توانم بکنم ادامه دادن آرمانش در یک سالی است که او به نمایندگی از من و هم فکرانم در زندان به سر خواهد برد، پس برگه کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیزرا ….

 

به جرم برابری خواهی!/آرش اقبالی

امیر یعقوبعلی به یکسال زندان محکوم شد! به جرم جمع‌آوری امضاء، به جرم جلب حمایت دیگران برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز بر علیه زنان، برای حمایت از حداقل حقوق قانونی مادرانش، خواهرانش و دخترانش. برای تغییر قانونی که توسط مردان و نه در حمایت از مردان که در خدمت مردسالاری نوشته شده است! قانونی که مادران را کلفت همسر و پرستار بچه‌ها می‌شمارد و از لحاظ جانی و مالی و عقلی، زن را نصف مرد می‌انگارد. قانونی که کودکان 9 ساله را به چوبه دار می‌سپارد و زنان فقیر را از تنها چیزی که برایشان باقیمانده، یعنی کشورشان طرد می‌کند. قانونی که زن را کالایی می‌شمارد که بدون مالک، فرق نمی‌کند شوهرش باشد یا همسرش، هویت مستقلی نمی‌تواند داشته باشد. امیر نمی‌خواهد با یک کالا ازدواج کند! امیر ارزش برابری را می‌داند و هزینه‌ای که برای برابری پرداخته و می‌پردازد.

مردی به یکسال زندان محکوم شد- همانند امیر – ولی به جرم سنگ‌سار کردن و سوزاندن دختر چهارده‌ساله‌اش با دستان خودش. البته کشتن فرزند، خصوصاً فرزند دختر در این کشور جرم به حساب نمی‌آید ولی خشونت نهفته در این عمل باعث صدور این حکم گردید! امیر در چنین کشوری به یکسال زندان محکوم می‌شود که تشت رسوایی منادیان اخلاقش از بام افتاده است. این چیز عجیبی نیست که در چنین کشوری، امیر و امثال امیر محکوم شوند!

آری، امیر در چنین کشوری زندگی می‌کند. در کشوری که تنها چاره دختران ستمدیده‌اش خودسوزی است از دست تجاوز‌های بی‌رحمانه صاحب‌کارها. در کشوری که اولین مشاوره حقوقی ارائه شده به زنان و دخترانی که مورد آزار و اذیت جنسی یا خشونت خانوادگی قرار گرفته‌اند این است که سکوت کنند تا بیش از این آسیب نبینند! در کشوری که پرونده زهرا بنی‌یعقوب‌ها و زهرا کاظمی‌ها مختومه می‌شود بدون هیچ مجرمی تا امثال امیر بفهمند که در این دیار، عدالت چیزی بیشتر از مضحکه‌ای در دست صاحبان قدرت نیست!

افسوس و صد افسوس که هنوز نمی‌دانند که امیر و امثال امیر را نمی‌توان به این سادگی‌ها از پای در‌آورد و آنها را از راهی که در پیش گرفته‌اند منصرف کرد. تا ظلمی در این مرز و بوم هست و تا ظالمی، امیر و امثال امیر ساکت نخواهند نشست.

به امید آزادی و برابری…

 

تشویش کننده خودتانید/یاشار گرمستانی

سرکوب گران نه چندان گرامی آیا ما در زمره عمومی که اذهانشان می تواند مورد هجمه تشویش قرار می گیرد، نیستیم؟ اگر هستیم مسئولیت شما نسبت به تشویشی که با قوانین متحجرتان برای ذهن ما فراهم می کند، چه می شود؟ فقط امیر و امیرها می توانند اذهان را مشوش کنند؟ واقعا چه انتظاری از ما دارید؟ انتظار دارید چون امیر انسانی با خبر شود “پدری به دلیل شکی واحی با اطمینان از اینکه عقویت آنچنانی در انتظارش نخواهد بود، دخترک نه ده دوازده ساله اش را تکه تکه کرده” و مشوش نشود؟ انتظار دارید سرنوشت زنان بیوه بم که تنها امیدشان یعنی زمین به ارث رسیده از مخروبه ها بالاجبار به دولت واگذار شده را ببینیم و با فراغ بال هندوانه خورده و سریال های آبدوغ خیاریتان را سُک بزنیم؟ حتما مشکل از ماست که نمی توانیم سرنوشت دختر 12 ساله ای که برای جلوگیری از تجاوز به خود مرتکب قتل شده را تا پای چوبه دار دنبال کنیم و ککمان نگزد؟ یا شاید فکر می کنید تبدیل کردن انسان و روابط انسانی به کالایی قابل مبادله با قوانینی امثال چند همسری و تقلیل تعلق دو انسان به میزان توانایی مالی بر اساس لایحه به اصطلاح حمایت از خانواده جدیدتان، برای ما محیط روانی ای امن و بی تشویش ایجاد می کند؟ یا شاید شرایط دهشتناک کودکان مادرایرانی-پدرافغان که از حقوق اولیه انسانی شان چون تحصیل و بهداشت محرومند به ما آرامش می دهد؟

آیا ترس از سرنوشتی مشابه برای مادر، خواهر، دختر و همه زنهایی که به هر حال به دلیل درهم تنیدگی روانی جامعه روی روان ما هم تاثیر گذار اند، با توجه به قوانین درب و داغان بر آمده از شما و تفکرات پوسیده تان، قرار است هیچ انسان سالم و با وجدانی مثل امیر را مشوش نکند و اگر کرد او به رای شما بایدخفه شود تا دیگران مشوش نشوند؟ تازه فرای اطرافیان و کسانی که می شناسیم، اصولا مگر انسانی مثل امیر می تواند در جامعه ای باشد که چنین اتفاقاتی بطور قانونی و سیستماتیک(قانون و سیستمی که خودتان مسئول اصلیشان اید) هر روزه در آن اتفاق می افتد و مشوش نشود؟ در واقع این امیر و امثال امیر هایند که عمومیتی را تشکیل می دهند که ذهنشان را شما مشوش کرده اید و این حق را دارند که از شما به این اتهام شکایت کنند و چه طنز غریبی است معکوس شدن جایگاه شاکی و متهم در این محکمه.

به علاوه اگر حتی سهم کوچکی در آگاه ساختن جامعه از قوانین تشویش برانگیزی که شما مسئول تصویب و اجرای آنهایید و در نتیجه شاید بشود گفت سهمکی در خود تشویش داشته باشیم، پای انتخاب بین بد و بدتر به میان می آید. در انتخاب بین خیانتِ نگاه داشتن مردم در خوابی خرگوشی و داشتن سهمی کوچک در تشویشی که عامل اصلی آن هم باز خود شمایید، دومی انتخاب مناسب تری است که امیر و امیر ها آنرا برگزیده اند. چراکه خیانت به مردم چه از منظر وجدان انسانی چه از منظر قانونی جرم و گناه سنگین تری است از تشویش… تشویشی که حتی اگر قرار باشد برای آن محاکمه شویم، متهم ردیف اول آن قطعا خودتانید و شاید متهم ردیفهای آخر امثال امیر؛ یعنی مایی که با حکم امیر می خواهید مرعوبشان کنید… اگر چنین خیال خامی دارید آنرا از ذهنتان بیرون کنید. چراکه برای ما زندانِ جامعه ای که در آن به نوعی برده داری جنسی ترویج می شود و قانونی است، از حضور فعال در خود آن جامعه کمتر مشوش کننده است…

Advertisements

كيف‌ها در دست، ساكن خانه‌اي به نام ملت، براي فروپاشي خانواده

اوت 18, 2008 by

از دوستان ما بودند بسياري، كه هيجان زده به رقص آمدند و گفتند كه شاه خودكامگي به گور رفت، اكنون مي‌تواند شادي باشد. – گفتيم به گور رفتن شاه، آري. اما به گور سپردن خودكامگي بحثي ديگر است.

( احمد شاملو- مقاله «برنامه طلوع خورشيد لغو شده است» – نشريه تهران مصور- اول تير 58 )

شاملو چه درست پيشبيني كرده بود، خودكامگي در كنار شهوت مردسالاران حاكم هر بار به گونه‌اي رخ مي نماياند و اين بار در پس لايحه اي در راستاي فروپاشي نظام خانواده در ايران خود را نمايان كرده است، تا آنان كه در پس انتصابات مجلس هشتم وارد خانه‌اي شدند كه نام ملت را بر پيشاني دارد، حداقل ظاهر را حفظ نكردند و از ملتي كه ادعاي نمايندگي‌اشان را دارند به نهادهاي امنيتي شكايت مي كنند.

برنامه‌هاي جالب شبكه‌هاي تلويزيوني را در مورد نمايندگان مجلس دوران ستم شاهي را كه ديده باشيد، متوجه خواهيد شد كه در آن دوران هر نماينده‌اي كه به واسطه لابي‌هاي شرق و غرب به مجلس راه مي يافت، به محض ورود به ساختمان مجلس خوش خدمتي به دولت خارجي حامي خود را شروع مي كردند و حتي از سركوب شهروندان حوزه انتخابيه خود در جهت منفعت دول خارجي حامي كوتاهي نمي كردند، حكومت شاه سقوط كرد و شاه در گور شد اما ، فرهنگ سرسپردگي چطور؟

نمايندگان مجلس هشتم كليات لايحه‌اي را به نام «حمايت از خانواده» به تصويب مي رسانند كه حتي دروني ترين محافل زنان داخل حاكميت نيز نمي توانند نگراني خود را از آينده اين طرح پنهان كنند، لايحه مذكور در محافل رسمي با نام هاي «لايحه ضد خانواده» و «لايحه فروپاشي خانواده» مورد خطاب قرار مي‌گيرد، رئيس دولتي كه بخشي از اين طرح را به مجلس ارائه كرده در پس اعتراضات گسترده‌اي كه در مقابل اين لايحه كه فتواهاي برخي مراجع ديني كه بخش‌هاي عمده لايحه را حرام و بر خلاف اسلام ناميده اند، به خود اجازه دفاع از طرح را نداده و خود نيز انتقادي ضمني را به لايحه مي كند، اما واكنش نمايندگان مجلس به مخالفت‌هاي جالب و شايد يادآور خاطرات تلخي باشد كه پدرانمان از مجلس دوران شاهنشاهي و سرسپردگي‌هاي برخي نمايندگان برايمان نقل كرده اند.

يكي از راه يافتگان به مجلس در پي تماس‌هاي تلفني‌اي كه با او گرفته شده و در مقابل فتواي حرام بودن لايحه، ضمن توهين به مرجع ديني صادر كنند فتوا، مي گويد مگر او كيست؟ نماينده ديگري در مقابل درخواست راي منفي به لايحه مذكور مي گويد، تصويبش مي كنيم تا ببينيم چه غلطي مي كنيد؟ و البته شما را به شكايتي كه پيش از اين كرده مي ترساند، كه به محض اينكه تلفن را قطع مي كنيد و با تماسي از سوي «شماره حفاظت شده» روبرو مي‌شويد تا اگر هم تاكنون نمي‌دانستيد متوجه شويد كه آن شخصي كه به مجلس راه يافته نماينده شما نيست كه بخواهد به حرفتان گوش دهد، لذا شما مزاحم تلفني تلقي خواهيد شد!!، به ياد فيلم‌هاي تلويزيون در مورد نمايندگان مجلس دوران شاهنشاهي مي‌افتم، به ياد كيف‌هاي انگليسي، اما با همه سياه نمايي‌هايي كه تلويزيون پيرامون نمايندگان آن دوران مي‌كند به ياد ندارم كه در هيچ يك از آن فيلم‌ها يا خاطراتي كه برايم از آن دوران تعريف كرده‌اند كسي گفته باشد، كه نماينده‌اي به يك شخصيت ديني حتي بودايي توهيني كرده باشد چه رسد به شخصيت‌هاي ديني مسلمان.

ادامهٔ مطلب »

ده دلیل برای جرم بودن جمع‌آوری امضاء جهت تغییر قوانین تبعیض آمیز:

ژوئیه 31, 2008 by

دلیل اول: تغییر و اصلاح قوانین تنها در صلاحیت نمایندگان مردم در مجلس و سایر نهاد‌های موازی قانون‌گذاری مانند شورای انقلاب فرهنگی، مجمع تشخیص مصلحت نظام، دولت (البته در صورتی که خدمتگزار باشد) و رهبری در قالب نصیحت و در مواردی از طریق حکم حکومتی و سایر نهادها و افراد با صلاحیت مانند ائمه جمعه، نیروی انتظامی، مسئولین زندان‌ها، فرماندهان سپاه، قاضی مرتضوی و … است و از آنجایی که تمامی نهاد‌های فوق صلاح مردم را بهتر از خودشان می‌دانند پس در این شرایط، نظرخواهی از مردم مسلماً بی‌مورد و غیر ضروری است.

دلیل دوم: هدف از جمع‌آوری امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز تنها گرفتن امضاء از افراد نیست و هدف اصلی، ایجاد آگاهی نسبت به قوانین و مشکلات ناشی از آنهاست و خوب این امر موجب به فکر افتادن و مشوش شدن ذهن افراد جامعه خواهد شد که همان تشویش اذهان عمومی است.

دلیل سوم: تهدید امنیت ملی بوسیله تزریق آگاهی در جامعه و بالا بردن توقع زنان که حداقل نیمی از جامعه را در بر‌می‌گیرند و در صورت آگاهی از قوانین تبعیض‌آمیز و شناخت راهکاری برای تغییر آنها، دیگر مرد را در جایگاه مسئول و رئیس خانواده نخواهند پذیرفت و این یعنی تهدید امنیت خانواده و به تبع آن تهدید امنیت ملی!

دلیل چهارم: دور هم جمع شدن و برگزاری جلسات مطالعاتی با موضوع زنان یا جلسات بحث در مورد نحوه فعالیت و رویکرد‌های آتی توسط فعالین این حوزه که اگرچه جمع‌آوری امضاء محسوب نمی‌گردد ولی به همان میزان خطر‌ناک است و موجب تهدید امنیت ملی.

دلیل پنجم: ساختار کمپین یک میلیون امضاء بر مبنای فعالیت شبکه‌ای بنا شده است و بنابراین این ساختار تا حد زیادی بی در و پیکر و در مواردی غیر قابل مهار کردن است.

دلیل ششم: یکی از دلایل مهم برای جرم بودن جمع‌آوری امضاء، احتمال رسیدن تعداد آنها به یک میلیون عدد است و از آنجایی که قرار نیست این قوانین حتی با هفتاد میلیون هم عوض شوند، بی‌اعتنایی مراجع تصمیم‌گیری به امضاءها، این شبه را ایجاد می‌کند که مسئولین در نظام مقدس و مردمی جمهوری اسلامی، نسبت به خواست ملت بی‌اعتنا هستند و این یعنی تخریب وجه بین‌المللی نظام و تهدید امنیت ملی!

دلیل هفتم: تقویت نهاد جامعه مدنی بوسیله آموزش و تربیت کنشگران کمپین که چیزی نیست جز فراهم کردن مقدمه یک انقلاب نرم.

دلیل هشتم: تعریف و تجلیل دشمنان نظام در رسانه‌هایی مانند صدای آمریکا، رادیو فردا و … از فعالین کمپین که نشان می‌دهد که این افراد پیاده‌نظام دشمن هستند که بالاتر از آن جرمی نیست!

دلیل نهم: ایجاد تحرک و امید در بین جامعه و شکستن جو انفعال و نا‌امیدی که باز هم خود یکی از زمینه‌های براندازی نرم می‌باشد.

دلیل دهم: اتلاف بودجه بیت‌المال برای دستگیری، بازجویی و تهدید فعالین کمپین که به دلایل مطرح شده در بالا مجرمند تا کنون ضرر و زیان زیادی را به بیت‌المال وارد ساخته است.

پیوست: با توجه به جرائم فوق ، نه تنها یک سال حکم حبس تعزیری برای امیر یعقوبعلی و پنج سال حبس و تبعید برای هانا عبدی و دستگیری وفشار بر محبوبه کرمی، روناک صفار‌زاده و بسیاری دیگر از فعالین حقوق زنان به نظر غیر منصفانه نمی‌رسد بلکه نشانه رعفت، مهرورزی و میزان بالای تحمل حکومت اسلامی در حق دشمنانش است!

نبض شریان گرم تغییر و تلاش برای تغییر

ژوئیه 22, 2008 by

گفتن و نوشتن از تجربه هایی که هر کدوم از ماهایی که تلاش می کنیم واسه جمع کردن همه ی اونایی که می خوان تغییر کنه این قوانین خیلی شنیدنی و خوندنی و اما تکراری هستش.

چون هر کدوممون واسه مشق فمنیست موندن و کمپینی بودن و تحقق اولین معلول کمپین (امضاگرفتن) خیلی تلاش ها کردیم و می کنیم و برای ادامه اش باید بکنیم و مسلما همه ی این تجربه ها به گونه های مختلف اما با ذاتی برای برابری برامون اتفاق افتادن.

اما بازخوانی و چندباره نوشتن تجربه ها و اتفاق های امضاگیری ولو کلیشه ای خیلی مهمه.

مهمه چون نشون می ده نبض این شریان انسانی هنوز گرم و مطمئن و پویا داره می زنه توی این بدن بیمار به ویروس قاتل انسانیت.

که تو حس می کنی هنوز باهم بودن با وجود همه ی مسبب های بی هم بودن معنا داره….که تو برگه ی کمپین رو برای هزارمین بار به يكي ديگه از اعضاي جامعه می دی و برای دهمین يا شايدم يازدهمين بار می شنوی که :

عذر می خوام …ولی من این و قبلا امضا کردم. راستش وقتی توی هفت تیر سوار تاکسی شدم یه خانم همسن خودم و تقریبا مسن بهم نشون دادن تا امضا کنم…اما خوشحال می شم بازم در موردش بشنوم…خب…چی کارها کردین از اون موقع تا حالا.؟!

و تو رو وامی داره که بنویسی از شیرین ترین مزه ی کمپینی تغییر برای برابری ولو اینکه برای چندمین بار باشه…اما هنوز به همون خوش مزه ایه بار اول و هنوز طعم کمپین در اون حس می شه.

یا اینکه یه روز قبل همین جریان تو در حالی که هنوز تحت تاثیر جلسه ی مطالعاتی فمنیستی خودت بودی یکی که تو مدت ها باهاش حرف زدی و از حقانیت راه برابری کمپین گفتی… حالی که همیشه مخالف بوده خودجوش میاد بحث رو راه می اندازه که :

راستی مسعود …از کمپین تون چه خبر … من هنوز پایه ی بحث هستم ها…

و تو با تجربه ای که داری می دونی این حرف و اشتیاق به بازخوانی بحثی که خود طرف قطعش کرده یعنی کلی فکر کردن من باب اون موضوع و نهایتا تاثیر حرف تو و کمپین در اون شخص … و با خوشحالی بحث رو در حالی که برگه ی کمپین رو بیرون می یاری از کاورش باز از نو شروع می کنی.

……….

دو سال برای تغییر ذهنیت پوسیده ای که چندهزار سال و به خصوص در هزاره ی اخیر بدجور ناجور در اساس انسان های اطرافمون تثبیت شده خیلی کمه… زمان زیادی باید صرف بشه که ناجوري آن به باد رود و لطف این پایدار.

اما به مدد راهوار هایی مثل کمپین و آدم هایی چون شما دوستان و همراهان و یاران کمپینی من …عضوی از اعضای برابری برای انسانیت بهتر طی می شه.

باهم باشیم و باهم بمونیم… نه با عینک انسانیت که با ذات انسانیت و روشن فکر گونه در برابر تمام متفاوتی اندیشه هامون و تحلیل های گونه گونمون در برابر مسایل یکسان. این حس شیرین رو از بین نبریم.

انسجامی که کمپین به عنوان اولین مسبب ایجاد کرد برای همه ی کسایی که به انسانیت می اندیشن و برابری خیلی خیلی خیلی و بازم خیلی … اصلا سلام.

سلام اي همواره هاي باشكوه برابري انسانيت

مسعوى شكوري

مسعود در قطار(بخش سوم)

ژوئیه 12, 2008 by

لینک بخش اول

لینک بخش دوم

چند ماهي هست كه مسعود، اين كمپيني كه شديدا جديدا صراحتا خواهان گفتن از برابری در هر مكان و زمان است، به امر شريف و ظريف و عميق امضا گرفتن آن چنان كه بوده نبوده. حال با اين همه امضاهاي نگرفته و كوله باري نه به شادي آرزوها كه مملو از بي حوصلگي كه ناشي از فشارهاي همه جانبه كه همه جوره همه ي قوانين نيوتني در فشار را عكس كرده كه به همراه دارد، باز به قطار اتوبوسي تعريف شده در نوبه هاي قبل وارد و اين بار به دليل نوشته شده در سطرهاي بالا تا انتهاي ايستگاه دوم كه از سمت خانه به دانشگاه اصلا و ابدا و اتفاقا شلوغ نيست دست به هيچ عملي جز نوشتن نزد تا بل رها شود از اين حجاب موجود في مابين او و خودي كه بوده.

و حال باقي ماجرا را بشنويد از زبان فكري مسعود:

ما بنشسته بوديم بر قطار و بسي مي نگاشتيم هر آنچه را كه نيچه گي افكارمان را رجعان دهد باز از نو برما كه در نهايت هاي ايستگاه دوم به سان جاني دپ در مرد مرده سر بلند كرده و در مقابل خود دو صندلي خالي و اما در كنار خود يك صندلي كه بانويي كمي تا قسمتي گويي مذهبي با شمايل بيروني و هم چنين و چنان بيروني از صفت مذهبي بودن را ديدم كه اتفاقا در همين لحظه ديدن همان برق امضا گرفتن در نهادينه من كه نهادينه است دير زماني باز از نو زده شد و من را مجاب به امضا گرفتن كرد و من نيز هم برگه ي كمپين را در آورده و با نفسي نه به عمق پرويز شهبازي و نفس عميقش اما حداقل نفسي نيمه عميق به صحبت مبادرت ورزيدم.

ببخشيد خانوم وقت دارين كه اين برگه رو بخونين ؟

البته …

خب اينايي كه نوشته اين جا درسته، اما اينا اصولي هستن كه تو جامعه و دينمون هست.

درسته… اما در واقع اين اصول رو با استدلال هايي كمي تا قسمتي زياد كهنه شده و ناكارآمد گذاشتن و حالا چه با ديد مذهبي و چه منطقي كه نگاه كني شما متوجه مي شي كه جور در نميآد. الان تو جامعه با اين تفكرات جديد همون توقعات گذشته رو داشته باشيم…

خب، آره قبول دارم… اما تو بعضي از اينايي كه نوشتين اينجا، قرآن و رسولش هم اعتقاد دارن.

خب آخه مسئله همين جاست كه اولا بنا به گفته ي همه ي مفسران قرآن و اونايي كه فقه بيشتري دارن من باب قرآن، تفاسير از قرآن متفاوته… و البته اينكه ما حكم ثانويه هم داريم كه بر مبناي اون – مسلماً خودتون اطلاع دارين ازش ديگه – حركت نيمه تاييدانه ي خانوم – خب بر طبق اين احكام مي شه بنا بر صلاحديد جامعه قوانين موجود رو اصلاح كرد. در واقع اينكه تغيير این قوانين و اصولاً حركتي كه شما بيانيه ش رو خوندين منافاتي با اعتقاد و اصول شخصي نداره.

… (امضاء!)

سرم را چرخاندم به سويي در سمت چپ و یکی ديگري از اعضاي جامعه ي واگني كه خانمي بودن جوان را دیدم. كسي كه در هنگامه ي بليط گرفتن در صبح دم همان ظهر در جلوي من در صف بليط بود. خواستم وسعتي در حركت بدهم و در واقع امضايي هم اگر شد همراه با بحثكي با ايشان انجام دهم. به همین دلیل، سفري چند متري را از صندلي خود به صندلي ايشان كردم و:

عذر مي خوام، مي شه اين برگه رو مطالعه كنين؟

البته … (ايشان در تمام مدت بحث من و خانوم جنبي ام شنوا بودند تقريبا صحبتمان را)

**رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن … البته اينو تو ذهن مسعود …محسن نامجو به همراه شجريان داشتند مي خوندند در اون لحظه و ربطي حقيقي و حقوقي به امضا گرفتن نداشت و ندارد …**

بخشيد خانوم شما هم اسمتون و نوشتين ديگه؟

دوربيني كه با آرامش از زوم خود بيرون آمده و همراه با مسعود به اين سمت قطار آمده بود اين بار با سرعتي زياد چرخشي 180 درجه به خود داد و از زوم بر دستان خانوم جوان به صورت خانوم آن وري از دوباره كلوزآپ كرد … كه در اين تصوير خانوم سري به نشانه ي تاييد اين حرف تكان دادند. البته با زبان هاي اشاره اي كه ما مي شناسيم و در آن سر اگر از بالا به پايين بيايد يعني بله.

امضا گرفته شد و به بنده برگه داده شد و در مقابل اين دو حركت من نيز برگه را گرفتم و تشكري كردم و به جاي خود بازگشتم و به صحبت و بحثي از ادامه ي بحث قبلي با خانوم جنبي كه امضا كرده بودند اول مبادرت ورزيدم.

در 5 دقيقه ي آخر سفر كمپيني مآبانه ام بودم و به واقع جملگي سه نفرمان ايستاده تا از مكان هاي بالاي سرمان اسباب سفر خود را برداريم كه …

ببخشيد آقا … مي شه اون برگتونو دوباره بدين!؟ (خانوم دومي اين رو گفتند)

اوه، بله البته… (با مقاديري تعجب)

در اينجا لازم نيست به حركت دوربين اشارتي بكنم كه در آن شلوغي به حتم گردش فيلمبردار آن چنان ساده نبود و بسنده بكنيم بهتر به صداهايي كه صدابردار برايمان به خوبي تهيه كردند.

خانوم در كمال تعجب من در قسمت اسم در برگه اسمش رو خط زد و اسمي تازه نوشت و گفت:

ببخشيدا، راستش اول اطمينان نداشتم و اسممو الكي نوشتم…

خب البته ممنون كه درست كردين، اما اگه اطمينان نداشتين، خب مي شد همون موقع بگين تا در موردش حرف بزنيم…

خب آخه… راستش فكر نمي كردم واقعا هدفتون اين باشه تا اينكه بعدش حرف هاتون و با اون خانوم شنيدم…

اوه، OK!، به هر حال ممنون.

نه من ممنون تر، مرسي.

و اين چنين بود كه من در بهتي عجيب فرو رفتم كه عجبا ما انسان هاي اين روزهاي اين جامعه چنان در بدسگالي فرو رفته ايم كه در ابتداي هر انساني تفكرات شيطانيي را برايش مجسم مي كنيم و خصوصا آن كه انساني باشد از جنس مخالف مان كه حركتش را به حتم سواستفاده تعبير مي كنيم بي آن كه فكري دگر كنيم … اما مهم اين بود كه شد آن چه شد و جادوي كمپين اثر بخشيد و طهارت داد افكار بد را…

هنر همانقدر که سکوت است، فریاد است(قسمت اول)

ژوئیه 5, 2008 by

1

هنر می خواهد از واقعیت –که شدیداً وساطت شونده است- فرا رود. می خواهد به ذات واقعیت، به حقیقت امر واقع دست یازد. هنر بیان «عین« امر واقع نیست. حقیقتِ واقعیت، ذات بی واسطه آن است. بدین صورت هنر از واقعیت گذر کرده و بی واسطه میشود. هنر وساطت نمیشود؛ او عریان است. لباسی به تن ندارد. بنابراین او ورای معناست. فراتر از مفهوم و فرم است. هنر، خودِ بی واسطه ذات است. سکوت فریاد، و فریاد سکوتِ همپیوندی عینیت واقعیت، دهنیت آن و ذاتیت واقعیت است. همپیوندی که نامی ندارد؛ نه عینیت است و نه ذهنیت. هنر یک به ظاهر بیان، ورای صورت است. بنابراین هنر زائده ای که صورتهای واقعیت را بنمایاند نیست. فریاد «پاپ معصوم» فرانسیس بیکن، سکوت طبیعت های مونه است. او زینت گوشه دکوراسیون منازل ما نیست. حقیقتِ انسانیتِ انسان است. تحقق بی ریای درون انسان است. فریادهای نهفته در وساطت است. سکوت، نهفته در اوست. فریاد بی صدای مایکل کورلئونه ی «پدرخوانده» است.

  ادامهٔ مطلب »

به کدامين گناه؟

ژوئن 17, 2008 by

ارغوان!

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید.

امیر یعقوبعلی به یکسال زندان محکوم شد.

به کدامین گناه امیر را به زندان می افکنند. مگر امیر چه می خواست؟مگر او چه کرده بود؟ امیر انسان را با انسان برابر می خواست.چه خواسته بزرگ و غریبی!!! در دبستان خو انده و آموخته بودیم که یک با یک برابر است.اما نه ! امروز می بینیم و لمس می کنیم که یک با یک برابر نیست.آنچه برابر است ظلمی است که در حق نیمی از جامعه روا می شود.

امیر نمی خواست فرزندش،همسرش،همکلاسی هایش تحت تبعیض و ستم باشند. او به آنچه می گفت اعتقاد داشت و به زیبایی آن را با عمل خویش ثابت کرده بود. زمانی که در پارک اندیشه برای رفع تبعیض علیه زنان گام بر می داشت و به جمع آوری امضا می پرداخت در راستای اندیشه و عقیده اش گام بر می داشت. و چه گناه بزرگی است که بخواهی آرمانت را با عمل خویش ثابت کنی.گویا حق نداری آن طور که می اندیشی باشی!!!

برای امیر و امیر ها:دیدن ظلم و دم بر نیاوردن! دیدن خشونت ومهربانی نکردن!دیدن اشک چشم مادران و دختران و تاب آوردن! دیدن کودکان مظلوم و از کنار آن گذشتن! و هزاران دیدن دیگر و سکوت در برابر آنها ممکن نبود.او همچو بسیاری دیگر طاقت سکوت را از کف داده بود.

امیر جان زخم دل از داغ دربند بودن دیگر دوستانمان احمد،مجید و احسان هنوز التیام نیافته بود که خبر حکم زندان برای تو داغ دیگری بر ان افزود.

بار خدایا مگر یک انسان چقدر تحمل دارد؟و این چه ظلمی است که بر انسان می رود؟ می خواهم فریاد بر کشم.من هم دوست دارم مادرم،خواهرم و دوستانم در دنیایی آزاد به دور از تبعیض و سرشار از صلح و آرامش زندگی کنند.دوست ندارم کسی به خواهرم،به مادرم دستور دهد. وقتی خوشحالم که لبخند را بر لبان مادرم ببینم.وقتی خوشحالم که خشونت جایش را به مهربانی بدهد.

دوست ندارم از کسی زور بشنوم ونباید هم دوست داشته باشم که به کسی زور بگویم.نمی دانم طلب آرامش کردن چه جرمی است؟و امنیت چه کسانی را به خطر می اندازد؟

من به ایمان امیر و امیر ها گواهی خواهم داد که انسانی آزاده هستند.من هم به درد امیر و امیر ها گرفتارم وزجر می کشم از ستمی که هر روز بر انسان روا داشته می شود.

اینان که انسان را به بند می کشند تا حال با خود اندیشیده اند که اگر انسان را به بند کشند اندیشه اش را چه خواهند کرد؟ اندیشه که دیگر به بند کشیدنی نیست؛از دیوار ها عبور خواهد کرد.مرزی نمی شناسد از تاریخ هم عبور خواهد کرد.من همه را برابر می خواهم و به امید روزی که دیگر انسان با انسان فارغ از هرگونه تبعیض برابر باشد زنده خواهم ماند.

دیگر از این تبعیض و این ستم خسته شدم.اگر روزی در این دنیا دختران را زنده و گریان به گور می افکندند و روزی دگر پسران را به جرم دفاع از دختران خندان به زندان می افکنند؛ روزی هم خواهدآمد که با دستان هم دیوارها و زندان ها را خراب کنیم.

آری! امروز امیر خندان است. چون به کارش ایمان دارد و به ایمانش استوار است وچه باک آنرا که استوار است.امیر خندان است از اینکه می بیند امروز پسران و دختران زیادی با او همراهند.خندان است از اینکه روزی را می بیند که مادرانمان رها از ستم زندگی می کنند. خندان است از اینکه روزی را می بیند که خواهرانمان بدون واهمه سر کلاس درس بروند. خندان است چون می داند روزی خشونت در بین خانواده ها و جامعه ما از بین خواهد رفت.

دیر نخواهد بود که امیرها ، احمد ها، مجید ها و احسان ها آزادی را نفس کشند و مهربانی را جای انتقام هدیه دهند.

من هم به آنچه امیر بدان اعتقاد دارد معتقدم.من هم به عزت و شرف انسان اعتقاد دارم.

زنده خواهم ماند و آن روز را خواهم دید . آن روزی را که امیر از هم اکنون می بیند. عاقبت روزی من هم خندان خواهم شد. لبخند برابری دیر یا زود بر لبان همه ما خواهد نشست.

روزی با همه مادران ودختران این سرزمین خندان خواهیم شد.

سلمان سیما

برای امیر یعقوبعلی، مبارز راه برابری

ژوئن 11, 2008 by

جمشید آیین‌دار در وبلاگ كرج براي برابري در مورد امیر یعقوبعلی اين چنين مي گويد :

از خیابان بهشت و محله قدیمی سنگلج می‌گذرم، درختان کهن و سایه سار پارکشهر مرا وسوسه می‌کند چند تایی امضا بگیرم، با دو دختر دانشجو وارد بحث می‌شوم، آنها با تعجب به دهان من چشم دوخته‌اند که از مطالبات حقوقی زنان می گویم، با کمپین و کنشگران آن آشنا هستند. خوشحالم که دو تا امضا گرفته‌ام. به من می‌گویند چون امتحانات پایان ترم نزدیک است شماری دیگر از دوستانشان در پارک هستند که از آنها هم می توانم امضا بگیرم، من از آن دو می خواهم که مرا در آشنایی با دوستانشان یاری کنند .

کاملا احساس می کنم تقاضای همکاری از سوی من به آنها حس خوبی داده است، چند دقیقه بعد من در حلقه دخترانی هستم که سخنان دوستشان را که من از او امضا گرفته‌ام گوش می‌کنند، من نیز با دقت گوش می‌کنم، خوشحالم در کوتاه‌ترین زمان کارگاهی در پارک برپا شده است، همه آن جمع امضا می کنند، شماره و ایی‌میل هم رد و بدل می‌کنیم. از من می‌خواهند تشکر کنند ولی من می‌گویم از خودتان و اراده‌تان تشکر کنید .

امروز هدفم بازار تهران بود ولی سر راهم 9 تا امضا گرفتم، سر راهم از عمارت دود زده کاخ دادگستری عبور می‌کنم، ترجیح می‌دهم توقف نکنم، بی‌درنگ به سمت شمال میدان ارک می‌روم، چشمم را لحظه‌ای می‌بندم، کاخ گلستان و شاه بابا و سلطان صاحبقران و …….

 

به خود می‌آیم مردی میان سال و دو بانو نظرم را جلب می‌کنند، پس از چندی از آنها هم امضا می‌گیرم

بی هیچ پرسشی امضا می‌کنند. به سمت پایین میدان می‌روم، بی‌اختیار خاطرم به صادق‌خان هدایت و توپ مرواری می‌چرخد، روزگاری در اینجا آن توپ که معلوم نبود از کجا آمده بود محلی شده بود برای خرافه پرستی و به سخره گرفتن زنان و دوباره یادم آمد که در همین میدان زنان کتابچه های مکر زنان را آتش زدند، در همین مکان تجمع کرده و سبزه میدان و حجره های آن را بستند.

از سبزه میدان بانک ملی شعبه بازار را می بینم، وقتی نوجوان بودم به من می‌گفتند: اگر اینجا حساب جاری داشته باشی، یعنی یه ایران اعتبار داری، ولی آیا یک زن با همین شرایط همان اعتبار را داشت؟

از تکیه دولت می‌گذرم و وارد بازار زرگرها می‌شوم، با خود می‌گویم اینجا مکان خوبیه از زنان امضا بگیرم، به سه خانم که پشت ویترین جواهری پرنسس ایستاده‌اند بر می‌خورم، چند لحظه در خواست وقت می‌کنم، هنوز کلامم تمام نشده یکی از آنها می گوید، اگه کمک به خیریه است ما همین چند لحظه پیش کمک کردیم، فقط از او می‌خواهم یک دقیقه نگاهی به برگه بیاندازد، با بی میلی می‌خواند وبا نگاهی سنگین به من امضا می‌کند، مسجد شاه را بارها رفته ام، به راهم ادامه می‌دهم حس می‌کنم در حال مرور تاریخ این محله به مدد جعفر شهری هستم، اسمها از جلوی چشمانم رژه می‌روند، عود لاجون، مشیر خلوت، گذر لوطی صالح، حسین رمضون یخی، طیب حاج رضایی، مرتضی تکیه، مسجد آقا بهرام…نشانی و یادی از هیچ زنی نیست، همه مردسالاری و سرمایه داری.

به امضاهایم نگاهی می اندازم 15 تا امضا دارم، کم است ولی مفید است. به گذشته می روم که زمانی کوبه‌های در منازل اینجا مردانه، زنانه بود . ولی الان دیگر اثری از آنها نیست. هر چند راه طولانی و دشوار است، اما ما با زنان این سرزمین به راهمان ادامه می‌دهیم.

جمشید آیین‌دار

مردان در جنبش زنان (برای امیر یعقوبعلی)

ژوئن 8, 2008 by

 انسان آزاد نمیشود مگر به خود و دیگری تعدی نکند و «در مقابل تعدی دیگری به آن دیگری ساکن و ساکت نماند». خصلت شدیداً بازتولید شونده ظلم، به سرعت گسترش می یابد؛ ظالم یا بی تفاوت دیروز را مظلوم امروز می کند و دامان همه افراد جامعه را میگیرد. حضور ما مردان در جنبش زنان یک دلسوزی حقیرانه نیست؛ یک اعتراض و یک فریاد به سرکوب خودمان -در کنار زنان- است. برای زنان جامعه –و حتی شاید مردان جامعه- خنده دار است که بگویم ما مردان بیش از شما زنان قربانی هستیم. ما قربانی «نفس ظلم» هستیم. در این جهان، ظلم به سرعت به ضد خود بدل میشود؛ و سالهاست که مردسالاری به ضد خود بدل شده و ما را نیز اسیر خود کرده: درک کردن یکدیگر را از ما گرفته اند؛ بیان احساسمان را گرفته اند؛ ما را انسانِ کودکِ اندیشِ همیشه تحریک شونده ذاتاً متجاوز فرض کرده اند. آنها «انسانی شدن انسان» را به لجن کشیده اند. امیر یعقوبعلی برای «انسانی شدن انسان» مبارزه کرد.

ادامهٔ مطلب »

مردسالاری شمشير دودَم(بخش آخر)

ژوئن 2, 2008 by

بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

بد نیست این نکته را هم از نظر دور نداشته باشیم که مساله سکس و خود رابطه دو مقوله منفک از هم نیستند و روی هم تاثیرات مقابل زیادی می گذارند. می توان به گفته های خانم دوبوار اشاره کرد که در جایی به این موضوع اذعان داشته که بسیاری از زنان در طی پروسه رانده شدن به درون کلیشه زنانگی و ابژه شدن به جایی می رسند که سکس اول خود را به شکل پروسه سوراخ شدن می بینند. و پس از این اتفاق در ادامه دو رویکرد می توان متصور بود: یا تنفری شدید نسبت به شریک جنسی یا عشقی مازوخیستیک. آیا هیچکدام از این دو شق آنچیزی است که مطلوب روان توی مرد به عنوان طرف مقابل است؟ آیا اینکه مجبور باشی خود را به عنوان سوراخ کننده در یک رابطه -آن هم رابطه ای که قرار است برایت حامل آرامش و لذت باشد- ایده آل ذهنیت انسانی است؟ آیا عشقی مازوخیستیک که تو هم در آن ناخودآگاه در مقابل ذهنیت مازوخیستیک، از هویت جنسی ات عاری می شوی، آن چیزی است که برای ارضای روان جنسی ات جواب می دهد؟ بدیهی است ذهنیت یک بعدی خود سوژه بینِ تو به عنوان یک مرد در کنار مردان دیگر نقشی کلیدی در بوجود آمدن این مُحاق ایفا می کند.

به نظر زیبایی شناسی مردسالارانه از دیگر حوزه هایی است که می توان به وضوح سرکوب شدن مردان توسط مردسالاری را در آن دید. در واقع مشکل بی ارزشی مرد از بُعد سکسوال عینا در زیبایی شناسی مردسالارانه هم خودنمایی می کند. مرد ایدئولوژیک موجود در کلیشه های اولیه ابژه نیست که زیبایی اصولا بر او حمل شود. مرد در ایدئولوژِی مردسالار سوژه ای است که فقط زیبایی را درباره دیگر ابژه ها از جمله زن تعریف می کند؛ مرد قاضی است. پس نمی تواند محمولی برای صفت زیبایی باشد. همانطور که ترازودار نمی تواند هم میله وسط میزان را در دست بگیرد هم خود روی کفه بنشیند. البته مشکل اینجا است که این مساله در بدویت صرفا ذهنی شکل گیری زیبایی شناسی ما است. اما به احتمال قریب یه یقین بعدها در دنیای واقعی با زنهای که عملا سوژه اند روبرو می شویم و آنان(و حتی خودمان) بر اساس زیبایی شناسی شکل گرفته پیشینی، تن ماده را ملاک زیبایی گرفته و در نتیجه تن نر قرینه آن یعنی نا زیبا می شود. در نهایت نیاز روانی ما مردان به زیبا دیده شدن(حتی در نگاه خودمان) چه در بعد سکسوال چه در ابعاد دیگر، توسط فشار ایدئولوژیک مردسالاری در پروسه شکل گیری زیبایی شناسیمان، سرکوب می شود.

آنچه واضح است آن است که مردان نیز آنجایی که با زنان مواجه می شوند دچار رنجهایی عدیده می شوند که با تصور برنده بودن مترتب بر سوژگی نمی خواند. از طرف دیگر فردیت ضد قدرت نمی تواند به این راحتی زیر بار این برود که نظام چندوجهی سرکوب که معمولا برای توجیه عادی بودن برنده بودن اقلیتی در برابر توده عوام، گفتمان سازی می کند، در یکی از جنبه هایش نیمی از بشریت(که شامل توده ها هم می شود) را بدون اینکه ذاتش دچار تزلزل شود، برنده بی انگارد. پس باید دوباره در همه تفکیک ها و ارزش گذاری شک کرد و بطور ناخودآگاه اسیر نظام ارزش گزاری آن نشد. همه می دانند سربازان نظام های سرکوب خود سرکوب شده ترین فردیت هایند. سرکوب شده گانی که علاوه بر سرکوب مستقیم دچار مسخ که سرکوبی عمیق تر است می شوند. زخم می خورند و حتی نمی دانند به کدامین سمت انگشت اتهام خود را به درستی نشانه روند. ساختار قدرت با هژمونی گفتمانی اش شفاف شده و انگشت اتهامی که باید طبعا به سمت خودش نشانه رفته باشد را تبدیل به انگشت اتهام به سمت دسته دیگری از انسانها(زنان) که از سمت دیگر به درستی آنرا نشانه رفته اند، می کند. شاید اینجا انتقاد شود که قدرت شفاف شده دیگر توهمی بیش نیست. اما نکته اینجاست که از طرف دیگر(سمت زنان) قدرت شفاف نیست(درست به مانند شیشه رفلکس) و می توان با نگاه از آن سمت به وجودش پی برد. اینجا جایی است که ما مردان دردمند نیاز به همفکری و همراهی بیشتر و بیشتر با زنان فمینیست داریم. آنها همانطور که تا کنون اینگونه بوده وجود آنرا برای ما عیان می کنند و در مرحله بعد کافی است ما خودمان به درون نگری پرداخته و نقش آنرا در رنجه های روانمان بیابیم.

پایان

یاشار گرمستانی