Archive for the ‘تجربه های کمپينی’ Category

بر حسب اتفاق بيرونيم

فوریه 26, 2008

– ببینید آقای جمشید، این طرز نمایشنامه نویسی مطلوب ما نیست، این کارگاه روش خاصی برای نمایشنامه نویسی داره که همه بچه ها توی جلسات قبل با همین روش نوشتن ، من می بینم که شما همش خودکار رو از دست محمد می کشی ونمی ذاری بنویسه!

– آخه خانوم خسروی، من فکر می کنم این طوری بهتره و من دارم این متنو پاکنویس می کنم… نمی خوام دیگه خط خوردگی داشته باشه، این طوری من به جای هر سه کاراکتر می نویسم و دیالوگ تنظیم می کنم.

– نه آقای جمشید ، شما باید اجازه بدید که طرف مقابلتون ، دیالوگ بنویسه…

– آخه این طوری هیچ ربطی به هم پیدا نمیکنه

باشه اشکال نداره جمع و جور کردنش با ما ، ما درستش می کنیم…

– آخه می دونید چیه خانوم خسروی، شما هر چیزی که توضیح دادید من هیچی از مطالبتون نگرفتم، راستش من اصلا نمیدونم چه لزومی داره این طوری ما نمایشنامه بنویسیم ؟

– آقای جمشید ، این مطالبی که من توضیح دادم ، ابتدایی ترین دروس نمایشنامه نویسیه…

– ولی آخه…

– ولی آخه نداره ، چقدر مرد سالار هستید ( با لبخند ) ، الان سیاوش ونازلی به همین روش نوشتن و موفق شدن نمایشنامه شون داره کم کم تموم میشه ، یا با این روش می نویسید یا اینکه…

– خوب مشکلی نداره ، من شاگرد تنبل کارگاهم و درسمو خوب یاد نگرفتم…

– نه مسئله این نیست آقای جمشید… ، این طوری این نمایشنامه شما یه چیز آبکی و شسته رفته از آب در میاد… گه امروز وقت دارید ساعت چهار به بعد روبروی تئاتر شهر یه نمایش نامه خیابونی اجرا می شه، در مورد چند همسریه ، هم می تونید ببینید ، وبعدش هم میشه امضا جمع کرد…

– اگه جو خوب باشه برای امضا جمع کردن همراهتون میام.

( پس از کارگاه : محمد قرار داشت ورفت . منم در کافه ده دقیقه این پا و اون پا کردم . اما خانم خسروی نیومد . با خودم گفتم شاید دوست نداره با هم بریم . اومدم سمت 24 اسفند… شب مهمونی دوستان دعوت بودم… صبح فردا دوستی گفت : راستی خبر داری نسیم خسروی و رها رو دیروز 5 عصر گرفتن . مات شدم . از اون روز همش با خودم اندیشه می کنم ، ای کاش من توی پارک دانشجو بودم… )

جمشید آیین دار

Advertisements

روز برفی و نشان کمپين

فوریه 1, 2008

زمستان هم هر چقدر هم زیبا باشد. بارش برف هر چقدر دل نواز و خوب باشد بازهم بدی هایی دارد نه نمی خواهم از سرما از تعطیلی کشور از نبود گاز و برق بگم از موندن تو جاده از لیز خوردن نه اینا دیگه عادی شده. از هوای که بس ناجوان مردانه سرد هم نمیخوام بگم

وقتی برف میاد هیچ کس تو پارک ها نمیره اگر هم بره یه جا نمیشینه اگر یه جا هم بشینه به حرف من که گوش نمیده!! حتی اگر به حرف من هم گوش بده خوب نمیشه برگه بیانیه زیر برف خیس میشه خراب میشه.

داخل اتوبوس در روزهای برفی به دلیل فشار بالا! اگر بتونی نفس بکشی غنیمته چه برسه بخوای حرف بزنی

روزای برفی این قدر صف تاکسی طولانی که سرما تا درونی ترین بافت هات نفوذ میکنه وقتی داخل تاکسی میشنی فقط میخوای خودتو گرم کنی

آره یک بدی بزرگ زمستان برای ما کمپینی ها همین نبود امکان گرفتن امضا در کوی برزن می باشد. در همین فکرا بودم که به دانشگاه رسیدم دیدم بازم مثل همیشه حراست دانشگاه داره به دخترا میگه چرا کاپشنت کوتاهه!! چرا چکمت بلنده!! چرا باز داری تبرج میکنی!! که صدای دختری خطاب به مامور حراست گفت هر وقت تو کتت را بلند کردی بعد منم مانتمو بلند می کنم. از قیافه ی سرخ شده مامور حراست و حرف دختر لبخندی بر لبانم نشسته بود تو این فکر بودم که چرا کسی به بلندی و کوتاهی لباس من گیر نمی دهد که متوجه نگاه خیره شده پسری به خود شدم. با تعجب اطراف را نگاه کردم دیدم کسی نیست. نگاهش به من پسر جلو آمد گفت آقا من اینو میخوام( اشاره کرد به نشان کمپین که روی کیفم زده بود) با تجعب و کمی خوشحالی گفتم آقا مگه میدونی این چی؟ با تغییر برای برابری مگر آشنا هستی گفت: نه ولی اینو میخوام قشنگه!! مثل آرم قوه قضاییه است!! ولی قشنگه از کجا خریدی؟ گفتم بهت میدم اما بهتره بدونی این چی قصه کمپین را برای او با شعور شعف برای گفتم پسر در جاهای از موضع مخالفت بر آمد می گفت: به دلیل اینکه زنان سیتم بدنی خاصی را دارند و در بعضی از روز های ماه دچار حالت های خاصی می شوند پس در این روز ها تعادل روحی ندارند پس نمی توانند قضاوت کنند چون زود گول میخورند نمی توانند شهادت دهند تنها به یک جمله در جواب حرف های او کفایت کردم آیا مادر تو به هم زود گول می خورد آیا مادر تو هم تعادل روحی ندارد پسر در فکر فرو رفت. ادامه دادم و تاثیر این قوانین نابرابر روی تفکر او نگاه او به زنان گفتم. نصف بودن دیه زن چه تو جیحی دارد آیا این خود عامل این نمی شود که فکر کنی زن ارزش کمتری دارد….

نگاه معنا داری کرد و گفت همه ی حرف هایت درست است و منطقی. نشان کمپین را به او دادم و او بی درنگ به سینه اش زد و درخواست بیانیه کرد تا از دوستان و خانواده امضا بگیرد

باز در یک روز برفی نشان کمپین به کمکم آمد تا امضا بگیرم

محمد شوراب

برابری اينبار در آژانس هواپيمایی!!

ژانویه 27, 2008

به همراه همسرم میهمان یکی از دوستانمان بودیم. صحبت به سمت وضعیت زنان و بی احترامی که یکی از همجنسان عزیز ما به دوستمان کرده بود پیش می رفت. از قرار معلوم این همجنس عزیز به دوستمان پیشنهادهایی برای کمک به او برای خروج از ایران کرده بود؛ و به طور کاملاً اتفاقی از او خواسته بود که همسر صیغه ای او شود واین هیچ ارتباطی به فحشا یا روابط جنسی مبتنی بر کالایی کردن آن نداشت! خلاصه بحث پیش می رفت تا اینکه دیدم جای مناسبی برای امضا گرفتن است. دفترچه و بیانیه را درآوردم و از آنجا که وقت مناسب داشتم توضیحات کامل هم دادم. برگه را که به خواهر دوستمان دادم در ابتدا تعجب کرد و بعد از امضا کردن خاطره جالبی را برایم تعریف کرد. اینطور که می گفت «اگر اشتباه نکنم سال قبل، تعدادی خانم برای شرکت در همایشی در هند به آژانس ما مراجعه کردند. آنها از اعضای کمپین بودند و اتفاقاً یکی از آنها وکیل بود. (به احتمال زیاد یکی از وکلای کمپین) خلاصه من کارهایشان را انجام دادم. منتها موقع خروج از کشور به آنها اجازه داده نشد و آنها بنا به دلایلی نامعلوم (که البته برای ما معلوم است!) نتوانستند از کشور خارج شوند. آنزمان فرصت نشد با آنها در اینباره صحبت کنم تا امروز که دوباره با دو نفر از اعضای کمپین مواجه شدم.»

دو سه خاطره در همین وبلاگ نوشته بودم که برایم پیش آمده با افرادی که قبلاً کمپین را می شناختند یا امضا کرده بودند صحبت کرده و اینرا به حساب یا بدشانسی ام در مواجه با افراد امضا کرده یا گسترده گی کمپین گذاشته بودم. البته بدشانسی ای که بسیار دلچسب است. در حقیقت درست که در اکثر موارد فرد قبلاً امضا کرده، ولی دیدن اینکه کمپین عمومی شده دلگرمی عجیبی می داد. الان می بینم که برای چندمین بار نزدیکان خودم کمپین را می شناسند. دیگر فکر می کنم این از روی گستردگی کمپین است. گستردگی ای که رو به رشد است و به زودی شاید اکثر اطرافیان من یا شما نیز یا آنرا شناخته یا امضا کرده باشند.

طنز قضیه این است که آنوقت دیگر امضا گرفتن به این راحتی ها نیست!

سیاوش خدایی

نسوان يا نصفان؟!

ژانویه 19, 2008

یکی از خصوصیات عجیب هموطنان ما این است که در هر زمینه ای دوست دارند صاحب نظر باشند بدون آنکه حاضر باشند پیه زحمت کشیدن برای بدست آوردن توانایی لازم که معمولا مطالعه است را به تن خود بمالند. در امضا جمع کردن های ما هم این مساله به انحا مختلف نمود پیدا می کند. یکی از بارزترین این نمود ها معمولا در بحث مذهب پیش می آید. تجربه های من و دوستانی که می شناسم پر است از تئوری های بی پایه مردمان درباره اسلامی که شاید حتی یک بار متن فارسی کتاب مقدس آنرا نخوانده باشند؛ هرچند مطمئنا در خانه هر ایرانی قرآن در ابعاد مختلف به وفور یافت می شود. چه بسیار افرادی که چه در دفاع از قوانین فعلی به دلیل مذهبی بودن و قرآنی دانستن آنها، چه در مقصر دانستن کلیت دین با استنادها و اشارات غلط به قرآن، در مقابل امضا کردن برگه کمپین به اشتباه موضع گرفته اند. برای شخص من تجربه ای طنز آمیز یکی از به یاد ماندنی ترین نمودهای این اخلاق مضر ما ایرانی ها چه در مورد کمپین چه در دیگر موارد است:

یک بار که به همراه دوستان در پارکی مشغول جمع آوری امضا بودیم، دو مرد جوان را دیدم که کنار هم نشسته بودند. یکی تسبیه می گرداند و دیگری با ریشی نامرتب و پیراهن روی شلوار مشغول صحبت بود. ابتدا کمی ترسیدم اما به هر حال با هدف بحث هم که شده عزمم را جزم کرده و رفتم طرفشان. بعد از اجازه گرفتن به هرکدام یک برگه بیانیه برای مطالعه دادم. هرچه بیشتر می خواندند سگرمه هایشان بیشتر در هم می رفت. مرد ریشو برگه را به طرفم گرفت:

– یعنی می خواهی نسبت به حکم قرآن اعتراض کنم؟

گفتم حتما می خواهد درباره ارث و شهادت صحبت کند و آماده شدم علاوه بر توضیحات درباره راهکارهای شرعی برای این دو موضوع که در دیگر نقاط جهان اسلام بکار بسته شده، به او انتخابی بودن موارد را گوشزد کنم.

– همه این موارد که در قرآن نیست…

برادر تسبیه به دست پرید وسط:

– نه عزیزم در قرآن هرجا خواسته به زنا اشاره کنه اونارو «نصفان» خطاب کرده. حتما تو کار قرآن یه حکمتی هست

-!

اول فکر کردم شوخی می کنند اما وقتی نگاهم به نگاه جدی و تایید کننده دوست ریشو تلاقی پیدا کرد، اوج فاجعه دستم آمد. در حالی که مغزم به دلیل ترکیب شُک وارده و تلاش برای گرفتن جلوی خنده، برای ادامه دفاعیه جواب نمی داد، برگه را از اساتید اسلام شناس پس گرفتم…

یاشار گرمستانی

بيست دلیل برای امضا نکردن بيانيه کمپين يک مليون امضا!

ژانویه 14, 2008

با توجه به تجارب بسیار محدود بنده شاید دلایل ارائه شده خیلی کامل نباشند ولی اغلب آنها و چرا دروغ بگویم تمامی آنها قسمتی از تجارب شخص بنده هستند.

1- اصولاً خیلی از ما فکر می‌کنیم که مخالفت با هر عقیده‌ای و به طور کلی رد کردن نظرات دیگران کلاس داره یا به قول دیگه با امضا نکردن نشون می‌دهیم که از شخص امضا گیرنده خیلی بیشتر حالیمونه!

2- با تمام حرف‌های شما موافقم ولی اصولاً این‌ کارها بیشتر جنبه سطحی دارد و سعی در اصلاح شاخ و برگ درختی ست که از ریشه خشکیده و به قول خودمونی‌تر خانه از پای‌بست ویران است! و من امضام رو برای حرکتی که می‌دونم کاری از پیش نمی‌بره، هدر نمی‌دم.

3- آخه پسر خوب واقعاً فکر می‌کنی که اگه یه میلیون امضاء جمع کنی همه چی درست می‌شه و قانون عوض می‌شه! یک میلیون که سهله، حتی اگه بیست میلیون امضا هم جمع کنی آب از آب تکون نمی‌خوره

4- از اونجایی که قوانین ما از شرع مقدس برداشت شده و به قول یارو گفتنی، سیاست ما عین دیانت ماست و از اونجایی که ما شرع رو دربست قبول داریم پس قوانین هم دربست قبول داریم.

5- این قوانین با توجه به اصولی پایه گذاری شدن که اگه اون‌ها رو عوض کنی همه چی بهم می‌ریزه و مشکل جدیدی بوجود می‌یاد. اگه سن ازدواج رو بالا ببری و کسی که به سن بلوغ رسید، به گناه بیفته، توجوابش رو می‌دی؟ (استغفرا…)

6- قانون کیلو چنده، مگه تو این دور و زمونه کسی به قانون عمل می‌کنه که شما می‌خوای قانون رو اصلاح کنی؟ الان پول و پارتی حرف اول رو می‌زنه و قانون فقط به درد آدم‌های پولدار یا پارتی دار می‌خوره که همیشه طرف اونها رو می‌گیره.

7- ما خیلی مردیم و از اونجایی که مردونگی درست بر عکس زنونگیه، غیرتمون اجازه نمی‌ده که چیزی رو امضا کنیم که حق ما رو از ما می‌گیره و به زن‌ها واگذار می‌کنه! IQ این که به ضرر خودته! ای زی‌زیه بیچاره! اگه در مورد حجاب مشکل دارین ما هستیم.(به شما لقب زن افتخاری می‌دن – البته اگه پسر باشین) 😉

8- آقا باز تو حرف سیاسی از خودت در وکردی! می‌خوای بری اوین مهمونی؟ خب برو! به ما چی کار داری؟ بذار زندگیمونو بکنیم. سرت بوی قرمه سبزی می‌ده‌ها! (حسن خطرناکه!!!)

9- آقا کی از حق ما مردها دفاع می‌کنه! من کاملاً با برابری زن و مرد موافقم ولی این زن‌ها هستن که حق ما مرد‌ها رو ضایع می‌کنن پسر جان!

10- آقا این جور هم که شما می‌گین نیست؟ این مطالب رو شما از کجا در آورین؟ شما مگه حقوق دان هستین؟ الان که سن ازدواج رو کردن 15 سال. اگه پدر هم اجازه ازدواج نده میشه مساله رو در دادگاه مطرح کرد و …

11- فکر نمی‌کنین اگه این محدودیت‌ها رو بردارین، فساد بیشتر می‌شه! مثلاً اگه اجازه پدر برای ازدواج رو بردارین! (نظر یک خانم محترم، البته با ظاهر با کلاس!)

12- این یکی دلیل رو خودمم نمی‌دونم چون بعضی‌ها حتی به خودشون زحمت نمی‌دن دلیل امضا نکردنشون رو توضیح بدن! یا امضا کردن رو به بهانه‌های مختلف به تاخیر می‌اندازن! (شاید دلیلشون یکی از دلایل بالا باشه. شایدم چیزه دیگه‌ای باشه که من هنوز بهش بر نخوردم.)

13- یارو اونقدر ظاهرش خفنه که حتی جرات نمی‌کنی باهاش صحبت کنی چه برسه به گرفتن امضا! شایدم اگه موضوع رو برای بنده خدا توضیح بدی حاضر بشه امضا کنه ولی من از این ریسک‌ها نمی‌کنم. شما که خیلی آتیشت تنده و نفست از جای گرم بلند میشه خودت برو ازش امضا بگیر! :S

14- تا می‌خوای سر صحبت رو با طرف مقابل باز کنی، موبایلش زنگ می‌زنه و بعد از نیم ساعت که حرف زدنش تموم شد، کرایه‌ش رو حساب می‌کنه و از ماشین پیاده می‌شه! 😦

15- همه شرایط برای گرفتن امضا مهیاست (مثلاً یک زوج جوان که معلومه همین نیم ساعت پیش ازدواج کردن و بعد از سالها انتظار به هم رسیدن، کنار تو نشستن) ولی با عرض شرمندگی، کاغذ امضا همراهت نیست.

16- کلی از امضا دهندگان بالقوه (تضمین شده) از جلوت رد می‌شن ولی دوست محترمی که همراه تو اومده کوه، بهت اجازه نمی‌ده که امضا جمع کنی!

17- بنده خدا قبلاً بیانیه رو امضا کرده!

18- آقا مسخره بازیم خیلی حال می‌ده! مخصوصاً اگه جنبه کل کل با دخترها هم داشته باشه! اگه بخوایین امضا کنم که دخترا به جای جنس دوم، جنس سوم بشن، من در خدمتم.

19- طرف مقابل عجله داره یا حوصله شنیدن سخنرانی جنابعالی در مورد حقوق بشر رو نداره! گیر نده دیگه ولش کن بذار به کارش برسه! آدم باید به اندازه یه نخودم که شده موقعیت شناس باشه!

20- این آخری دیگه تقصیر شخص محترم امضا گیرنده‌س که اونقدر ماست و بی‌حوصله قضیه رو توضیح می‌ده که کلاً قضیه لوث می‌شه.

آرش اقبالی

برابری در اتوبوس

ژانویه 2, 2008

سوار اتوبوس شدم مثل همیشه شلوغ بود تنها جای خالی در اتوبوس کنار میله جدا کننده زنان و مردان بود همیشه این سوال داشتم که چرا وقتی همیشه قسمت خانم ها شلوغ هست ولی این قسمت از قسمت آقایان کوچکتر است؟ چرا اصلا برابر نیست… در همین فکر ها بودم که صدای برخورد جسمی با زمین توجهم را را به عقب جلب کرد با شگفت زدگی بسیار دیدم که نشان کمپین که به کیفم بود به زمین افتاده و پیر مردی در حال شوت کردن زیر آن است. ابتدا عصبانی شدم و خواستم پیر مرد را سرزنش کنم که پیرمرد پرسید «این چیه؟» من هم موقعیت را مناسب دیدم که هم آقا و هم خانم در این جا وجود دارد از کمپین بگویم…..

صدایم را کمی بالا بردم: گفتم «این نماد یک گروه است یک عده خانم و آقا که میخواهند با جمع آوری یک ملیون امضا قوانین تبعیض آمیز تغییر بدهند.» مثل شهادت و ارث دریک لحظه دیدم توجه خانم ها و آقایان به من جلب شده با خوشحالی می خواستم ادامه بدهم که پیرمرد گفت «چگونه می توانم امضا کنم؟» بیانیه را به پیرمرد دادم. پیرمرد امضا کرد. نشان کمپین در دستم بود پیرمرد در حالی که پیاده می شد گفت «چگونه می توانم از این ها داشته باشم؟» که من هم نشان کمپین را در دست پیرمرد گذاشتم با نگاهم پیرمرد در زیر باران دنبال می کردم که صدای خانمی نگاهم را از پیرمرد جدا کرد، خانم گفت «در مورد طلاق چی؟! در این مورد هم نابرابری بیداد می کند.» خانم های دیگر که کنار او بودند سرشان را در بیانیه کردند….

بر اثر بارندگی و سرمای هوا شیشه ی اتوبوس بخاری گرفته بود که روی آن بخار با انگشتم بزرگ نوشتم:

تغییر برای برابری

محمد شوراب

تبعيض از نوعی ديگر

دسامبر 29, 2007

دیروز به همراه همسر و یکی از دوستانم برای جمع کردن امضا به پارکهای اطراف محل کارمان رفتیم. هوای سرد روز گذشته باعث شده بود عده بسیار کمی داخل پارک باشند. اولین فردی که امضا کرد یک شهروند ارمنی بود. او تماما» به قوانین آشنا بود و توضیحات ما چندان لازم نبود. ولی خودش سعی کرد موضوع صحبت را به سمت حقوق اقلیتها ببرد. از قوانینی که آنها را در موقعیت نه چندان مناسبی قرار داده صحبت کرد و از دردهای سالهای جوانی اش. در انتها که صحبتهایش تمام شد و رفتیم به امضا او نگاه کردم. نوشته بوده همه موارد به علاوه حقوق اقلیتها! غم تبعیض را او نیز احساس می کرد. منتها به نوعی دیگر.
سیاوش خدایی

سهم من از کمپين

دسامبر 22, 2007

با گذشت بیش از یکسال، کمپین یک میلیون امضا توانسته افراد زیادی از انواع تفکرهای مختلف را در کنار هم و حول بهبود وضعیت زندگی زنان (و به تبع آن مردان) جمع کند. انسان‌های آزادی خواهی که حول محور برابری و به نحوی دموکراسی در پایه ترین نهاد اجتماع یعنی خانواده دور هم جمع شده‌اند و روز به روز هم بر تعدادشان افزوده می‌شود. کسانی که با برگه‌ای در دست، هر روز به درد دل و پیشنهادات مردمی گوش فرا می‌دهند که دستشان از همه جا کوتاه و دلهایشان نا‌امید شده. مردمی که با حیرت و شگفتی به پیامبرانی می‌نگرند که نوید صبحی روشن‌تر را برایشان به ارمغان می‌‌آورند. شاید از یکسو موفقیت کمپین را نتوان و نباید تنها از دیدگاه تغییر یکسری قوانین نابرابر، مورد ازریابی قرار داد و همین ایجاد فضای بحث و حق خواهی در سکوت قبرستانی این جامعه دردمند و خاموش، خود دستاوردی بس بزرگ باشد و در کنار آن آموزش و رشد کنشگرانی که با هر چند با عقاید مختلف مذهبی، سکولار یا لائیک، چپ یا لیبرال و … که در کنار هم جمع شده‌اند و حداقل حقوق انسانی خود و عزیزانشان را طلب می‌کنند.

کمپین سر ندارد که بتوان آن را سربرید! شاید جزء معدود گرو‌ه‌هایی باشد که کسی صاحب آن نیست و به صورت هرمی و بر اساس مقام و مرتبه شکل نگرفته! هر کس به اندازه تلاش و فعالیتی که در کمپین انجام می‌دهد برای کمپین عزیز است. یکی تند می‌رود و یکی آهسته، یکی مطالعه می‌کند و دیگری امضا جمع می‌کند! کمپین گمشده همه کسانی است که تا کنون فرصت نداشته‌اند در شرایط محدود و بسته جامعه ما، رشد کنند و همفکران خود را بجویند!

شاید همین پتانسیل عظیم کمپین برای تغییر وضعیت جامعه باشد که سیستم حاکمیت را چنین هراسان کرده که می‌خواهد با به اصطلاح زهر چشم گرفتن از چند نفر، بقیه را پراکنده کند ولی این فشار‌ها نه تنها باعث محدودتر شدن کمپین نشده، بلکه آن را رادیکال‌تر کرده چون با بالاتر رفتن هزینه‌ها، تا حدی بر جدیت کار افزوده شده و افرادی که به جریان کمپین اضافه می‌شوند انگیزه قوی‌تر دارند. شاید آخرین و مهمترین خصوصیت کمپین انعطاف پذیری و خاصیت متغییر آن است که در کنش با جامعه، شکل می‌دهد و شکل می‌پذیرد و نقشی از تک‌تک کمپینی‌ها بر بدن خود برجای می‌گذارد و سهم من از کمپین، همان سهم کمپین است از من.

با درود

آرش اقبالی

روزی پر از شانس

دسامبر 8, 2007

دیروز به همراه خانمم رفتیم پارک امضا جمع کنیم. راستش با هر کسی که صحبت کردیم یه اتفاق جالب افتاد که چند تاش خیلی دیگه جالب از کار دراومدن. اولین سوژه ما خانم و آقایی بودن که کاملا» کمپین رو می شناختن و تا اومدیم توضیح بدم گفتن بده امضا کنیم! ما هم که دیگه از خدا خوسته دادیم امضا کردن. سوژه بعدی دو خانم و یه آقا بودن. توضیحات من که تموم شد احساس کردم آقا زیاد راضی نیست. ولی خانوما کاملاً موافق ما بودن. دو خانم دیگه بهش گفتن امضا کن و او هم امضا کرد. گفتیم شما خانوما امضا نمی کنین؟ گفتن نه! غیر مستقیم می خواستن بگن این آقا که احتمالاً نسبت نزدیکی باهاشون داره مانع امضا کردن اوناست. تو دلم گفتم سه ساعت توضیح دادم که اینو الان بشنوم! در هر صورت ناراضی از اینکه امضای اون مرد رو گرفتیم رفتیم سراغ بقیه کسایی که تو پارک بودن. دیدیم چند نقری دور هم هستن. شروع کردیم به صحبت درباره کمپین که دیدیم اونا قبلا» امضا کردن و اتفاقا» دنبال یه راهی هستن که وارد کمپین بشن! به خانمم گفتم یا کمپین خیلی گسترده شده یا ما انقدر بد شانسیم! خلاصه اینکه اونروز به هر دری زدیم یا کمپین رو می شناختن یا رفتارای مردسالار داشتن؛ منتها تو شرایط می خواستن امضا کنن. راستش بعد از امضا گرفتن از اون آقای دومی دیگه از چند نفری مثل همون امضا نگرفتم. بهتره کسایی که امضا می کنن واقعاً معتقد به برابری باشن.

از آخرین نفری که امضا گرفتیم چیزی شنیدم که تا الان فکرمو مشغول کرده. دو تا خانم بودن که با بچه هاشون تو پارک نشسته بودن. امضا رو گرفته بودیم و موقع رفتن گفتم » ممنون؛ لطف کردین.» خانم که بچه شیر خواره ای تو بغلش بود گفت:

” ما باید از شما تشکر کنیم. از طرف دخترمم (اشاره به دختره تو بغلش کرد) به خاطر کاری که برای آیندش می کنید از شما تشکر می کنم. دست گلتون درد نکنه.»

خانمم چند لحظه ای ساکت به بچه اش نگاه کرد. چیزی نداشت که بگه. حداقل برای الان خود خانم و بچه اش چیزی نداشت!

سیاوش خدایی

مدافع حقوق زنان!!!

دسامبر 4, 2007

چند روز پیش برای گرفتن امضا مهمان یکی از بستگانم بودم. البته باید بگویم بیشتر برای امضا گرفتن از دخترها و پسرهای او. بحث کمپین را آغاز کردم و به نظر می رسید به خوبی پیش می روم. یکی از دخترهای این خانواده در رشته حقوق درس می خواند و اتفاقاً قصد او دفاع از حقوق زنان است. یرایم مهم بود که اگر ممکن است او را نیز وارد کمپین کنم. در هر صورت بحثم را پیش بردم و نیم ساعتی صحبت کردیم. این خانم به هیچ عنوان صحبتی نمی کرد و تصور من نیز این بود که او با این صحبتها موافق است. امضاها را جمع کردم و نوبت به او رسید. برگه را گرفت و گفت:
» من دارم درس می خونم تا از حقوق زنها دفاع کنم. ولی نه اینجوری. زنا باید تو خونه هاشون بشینن گوش به حرف آقاشون بدن. طلاق هم اصلاً تحت هیچ شرایطی نباید بگیرن مگه آقا بخواد. حق مسکن و تحصیل و کار اینا همه کار غربیاست. زنای ما شرف دارن….»
من تمام مدت به حرفهای طولانیش گوش می دادم. و هیچ چیزی نگفتم. دیدم انقدر در تفکرات قرون وسطی غرق شده که بهتره چیزی نگم. دسته آخر هم گفت:
» همین مدل موی تو وارداتیه! ما که می دونیم شما چی می خواید….»
اشاره خانم به مدل موی من بود که اینروزها دم اسبی می بستم. بعد از مدت طولانی که صحبتهایش تمام شد، بلند شدم و چیزی نگفتم. جوابهای بسیار زیادی برای او وجود داشت. ولی بهتر دیدم چیزی نگویم. احساس کردم اجتماع و نابرابری موجود در آن پاسخ او را خواهد داد. موقع بیرون رفتن دفترچه را روی طاقچه گذاشتم و گفتم:
» کافیه یه نگاهی به زندگی مادر من بندازی؛ اونوقت می فهمی ممکنه آیندت چی بشه…..»
من به خواننده واگذار می کنم که چرا بعد از شنیدن این جمله او دیگر چیزی نگفت.